حكيم ابوالقاسم فردوسى

559

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

دشنهء آبگون برگزين . چون رستم آن سخنان سيمرغ را بشنيد ، ميان را ببست و بر رخش سوار شد و براند . تا رستم به پيش دريا رسيد ، همه‌جا را از آن سيمرغ ، تيره ديد . چون به نزديك دريا رسيد ، آن مرغ گردنفراز فرود آمد . بر آن خاك ، گزى ديد كه سر به بالا برآورده بود . پس آن مرغ فرمانروا كه از بادش بوى مشك مىآمد ، در كنار آن گز بنشست و بفرمود تا رستم به پيش او برود . آنگاه سيمرغ پَر خود را بر تارك رستم بماليد و به دو گفت : از ميان اين شاخه‌هاى گز ، شاخى راست‌تر كه سرش بلندتر و تنش باريك تر باشد ، برگزين و بدان كه مرگ اسفنديار با اين شاخهء گز باشد . پس اين چوب را ناچيز مشمار . اين چوب را بر آتش راست كن و پيكان نغز و كهنى را با پَرى بر آن بنشان . من اين گونه تو را راه گزند رساندن به او نمودم . چون رستم آن شاخهء گز را ببريد ، به ايوان بازگشت . در آن راه ، سيمرغ بر فراز سرش راهنماى او بود . پس به دو گفت : اكنون چون اسفنديار از تو كارزار بجويد ، تو ازو خواهش كن و با خوبى و راستى سخن بگوى و هيچ به راه كاستى مرو . باشد كه او با سخنان شيرين از جنگ باز گردد و آن روزگار كهن به يادش آيد كه تو آن همه از براى بزرگان ، گيتى را با رنج و سختى پوييدى . ليك چون ازو بسيار پوزش بخواهى و او نپذيرد و پيوسته تو را از فرومايگان بشمارد ، تو كمان را به زه كن و اين چوب گز را كه در بادهء انگور پرورده‌اى ، با هر دو دست - بسان مردم گزپرست - به چشم او بزن . بخت او به چشمش مىباشد . پس اگر خشمگين نگردى ، روزگار ، آن تير را راست به چشم او مىزند . آنگاه سيمرغ ، زال را در برگرفت و او را پدرود كرد و با دلى شاد از آن جايگاه پريد « 1 » .

--> ( 1 ) - ثعالبى چگونگى هدايت سيمرغ ، رستم را به تيرگز با اندكى تفاوت روايت كرده ، وى مىنويسد : « سيمرغ به زال كه زبانش را مىدانست - چون سيمرغ هفت سال دايگى زال كرده بود - گفت : اكنون بايد رستم بر پشتم نشيند تا او را به جزيره‌اى كه رستنگاه درخت گز است ببرم و شاخه‌اى از درخت گز به او نشان دهم تا از آن تيرى بسازد و چون با اسفنديار به نبرد برخيزد ، آن را به سوى چشم او بيفكند و كارش را بسازد . چه جز اين ، چيزى بر اسفنديار كارگر نيست . زال سخنان سيمرغ را براى رستم ترجمه كرد . رستم از اين گفته شاد گشت و آماده شد و كاردى تيزتر از جدايى و برنده‌تر از سرنوشت برگرفت و بر پشت سيمرغ نشست . سيمرغ با پروازى تندتر از آذرخش او را به جزيره رساند و شاخه را بر او نشان داد . رستم آن را بريد و با دورانديشى تمام نگاه داشت . سيمرغ او را به خانه بازگردانيد . زال پيشتر ، گوسفند و بره‌هاى بريان را براى خوراك سيمرغ آماده كرده بود . چون سيمرغ به زمين نشست و رستم را بر زمين نهاد ، زال او را نماز برد و خوراك وى پيشش آورد . سيمرغ از آن خورد و رستم را به آشتى با اسفنديار و دور افكندن كينه سفارش كرد و گفت : او در بزرگوارى و مردانگى يگانهء روزگار است ولى اگر آشتى را نپذيرفت ، نابوديش در همين تير است . پس زال را بدرود گفت و پرواز كرد » . تاريخ غررالسير ، ص 215 - 214 .